امروز از صب داغونم اعصابم به هم ریخته . سرماخورده هم شدم. صب فهیمه اس داد گفت کارم داره دیگه شروع کرد به اس دادن. که بخدا زندگی زهرا خیلی خوبه شوهرش دوسش داره و همه ما حسرت داشته های اونو میخوریمو شوهرش براش سنگ تموم گذاشته. اما زهرا تا الان دوبار خودکشی کرده همیشه ساکتو مریضه و تو گذشته ها مونده. گفت همه خانواده ها راضین که از هم جدا بشن اما مرتضی نمیزاره میگه من زهرا رو دوس دارمو درستش میکنم. گفت که تو گفتی منتظرتم. منم بهش گفتم فهیمه خانوم منو زهرا با هم رابطه نداشتیمو زهرا بعد از یک سال باهام تماس گرفت و در حد یه چند ساعت حالو احوال. گفتم زهرا نه از حال من خبر داره و نه من از حالش. زهرا با تمام وجود به شوهرش وفادار بوده حتی راضی نشده حالمو بپرسه تو چی میگی؟؟؟؟ گفتم حتی زهرا بهم نگفته که خودکشی کرده بهم گفته که همه فک میکنن زندگی خوبی داره چطور حالا میگی که زندگیش اینطوره؟؟؟ گفت یه کاری کن که زهرا از تو متنفر شه برو ازدواج کن که حالش بهتر شه تا ازت متنفر شه تا خوبیای شوهرشو ببینه. منم برگشتم گفتم من نمیخام مثه زهرا که مرتضی رو راه داد توزندگیش کسیو به زندگیم راه بدمو اما احساسی بهش نداشته باشم گفتم ترجیح میدم تا اخر عمر تنها بمونم اما با احساس کسی بازی نکنم. بعد برگشت بهم گفت به زهرا از دروغ بگو ازدواج کردی. منم برگشتم گفتم تو معنی عشقو نمیفهمی. منو از از جسمو حسادت خارج شدیم حتی من اگه به زهرا بگم ازدواج کردم ازم متنفر که نمیشه هیچ خوشحالم میشه تازه زهرا منو میشناسه امکان نداره باور کنه تازشم اگه بهش دروغ بگم اون یه روزی میفهمه همه کسمو میشناسه و شماره هاو ادرساشونو داره اگه بعد فهمید دروغه بدتر میشه. گفتم مگه بعد ازین که زهرا ازدواج کرد من ازش متنفر شدم؟؟؟ نه حتی خودمو اماده کردم تا عروسیش دعوتم کنه و بهترین هدیه رو براش ببرموخوشحالش کنم. گفتم من بارها به زهرا گفتم که دوس ندارم به خطر من زندگیتو از هم بپاشونی چندین بار بهش گفتم رسیدن ما به هم مثه رویاست اون به هوای من نمیخاد جدا شه حتی قدیما زهرا بهم میگفت که اگرم جدا شم تو زندگی تو نمیام. بعدشم دوباره بهش گفم من با زهرا رابطه نداشتمو دیگم ندارم پس چطور میتنه از حال من باخبر باشه. اما اون هی حرف خودشو میزد بعد گفت ما هیچکدوممون نمیتونیم درک کنیم که چرا زهرا داره این کاراشو میکنه بعد این همه مدت. منم بهش گفتم به این دلیل که شما معنیه عشق واقعیونمیدونیدو از رفتار دوتا عاشق جدا افتاده درکی ندارید. گفتم شما از روزگار من تو نشابور خبر نداشتید که به روز سیاه نشستمو به خاطر زهرا حتی جلو راهش سبزنشدم. گفتم من زهرا رو دوس دارم هر کاری لازم باشه برا خوشبختیش انجام میدم. بعد برگشت گفت زهرا کنار مرتضی خوشبخت میشه منم گفتم چرا؟؟؟ گفت چون همه چیز براش مهیاست. من تو دلم دلم گرفت گفتم یعنی خوشبختی پوله؟؟؟؟ یعنی اسبابو اساسیست؟؟؟ یهنی مهیا بودنه همه چیزه؟؟؟؟ گفتم یعنی اگه کسی منو دوس داشته باشه و من وضع مالیم خوب نباشه با یه لقمه نون کنار من خوشه یا با چلوگوشت کنار کس دیگه به فکر کسی که دوسش داره؟؟؟؟ بعد دیدم فایده نداره فهیمه درکی از عشقو فراغو انتظارو چشم به راهی نداره دیدم اون تا حالا تجربه نکرده یکی همه زندگیشو بخاطرت اتیش بزنه یعنی چی دیدم حرفامو نمیفهمه حسص کردم یکی داره بهش یاد میده حس میکردم حرفای خودش نیست برا همین قبل کردم. گفتم هرکاری بگید انجام میدم تا بهتون ثابت کنم دوس ندارم زندگی کسیو خراب کنم دوس ندارم فک کنید من مجبورش کردم. اما شما زهرا رو نشناختید احساسش به من قوی تر ازونه که نفهمه راست میگم یا دروغ. بعد گفت من زنگ میزنم بهشو میگم که تو کارش داریو بهت زنگ بزنه بعد تو خم از خودت برونشو بگو ازدواج کردمو ازت خسته شدمو کاری کن زهرا ازت متنفر بشه. بعد گفتم باشه هرچی تو بگیو قبول کردم . بعد گفت من نون و نمک مرتضی رو خوردم حس میکنم در حقش بد کردم که گوشیمو دادم به زهرا. تا با شما رابطه داشته باشه. با خودم گفتم لازم نیست گوشی باشه من هرلحظه زهرارو کنارم حس میکنم. بعدم گفت اگه شوهرم بفهمه بیچارم میکنه و ازین حرفا و خداحافظی کرد.
زهرا بهت گفتم که بدونی چقد ادمای دورو برت دوست دارن. اونا بفکر راحتیه تو هستن. با خودشون فک میکنن که تو کنار پولو وسایل فراهم شده خوشبختی قصد بدی ندارن . من تحسینشون میکنم که اینقد به فکرت هستن. تو هم به فهیمه حرفی زن اگه بهش بگب میفهمه ما با هم رابطه داریم از یه جایی و فک میکنه ما مدام با هم حرف میزنیم... قسمت میدم به جون محمد که نگی بهت گفتم حس میکنم دهنش قرص نیستو به کسی میگه و به گوش مرتضی میرسه و برات بد میشه. الهی من بمیرم زهرا چرا بهم نمیگی که داری با خودتاین کارا رو میکنی تو که بهم گفتی همه فک میکنن من زندگی خوبی دارم؟؟؟ پس چرا این فهیمه میگه همه خانواده ها به طلاقشون راضین؟؟؟؟ خدا منو بکشه؟؟؟؟ میگه همیشه مریضیو رنگت زرده چرا با خودت اینکارا رو میکنی؟؟؟ به خاطر من عذاب وجدان داری؟؟؟؟؟ اره؟؟؟ دوس داری برم با کسی ازدواج کنم؟؟؟؟ خوشحال میشی با این کار؟؟؟ فقط کافیه بهم بگی من باید چیکار کنم که تو رفتارتو با مرتضی درست کنی. زهرا اگه راهی هست که مرتضی تو دلت بیاد بهم بگو بخدا کمکت میکنم. از صب داغونم سرم داره گیج میره اخه این چه سرنوشتیه که منو تو داریم کی میخاد این سایهه سیاه از رو سر ما برداشته شه؟؟؟؟ زهرا دارم میمیرم. از صب که گفته همه راضی شدن ز هم طلاق بگیرنو این به خاطر شماست که زهرا رو هوایی کردی داغونم؟؟؟؟ زهرا تورو خدا برنگرد. گوه خوردم . تورو خدا منو ببخش.من دوس ندارم خانواده کسی از هم بپاشه. ازت معذرت میخام با فتارام کاری کردم که این همه بلا سرمون بیاد. همش تقصیر منه خاک برسره. زندگی خودمم به گوه کشیده. دیگه نمیدونم باید چیکار کنم. فقط بهم بگو کمکم کن زهرا . من باید چیکار کنم که خوش حالت کنم. ببخشید سرتو درد اوردم یه بار دیگه بهت میگم به فهیمه نگی که خبر داری بهم زنگ زده بعد با خودشون فک میکنن که ما تو این مدت مدام با هم رابطه داشتیم نمیدونن که یک ساله حتی از زنده بودن هم خبر نداریم بعد عنگ بی وفایی به تو میزننو بد نامت میکنن. پس به خاطر خودتم که شده نگو اون از سر دوس داشتن بیش از حد خالش این حرفارو زده. البته اگه حرفای خودش باشه...
معذرت که سرتو درد اوردم. منتظرم بگی باید چیکار کنم.
خدافظ تا اخر شب
دیشب نگفتی چی میخای
برچسب:
نویسنده: sorosh
تاريخ: يکشنبه
5 آبان
1392 ساعت: 21:46